منوچهر خان حكيم

128

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

را وزيرى بود چلتك نام ، گفت : اى دلاور ! بده نامه‌اى را كه آورده‌اى . محمد گفت : صلصال خان شماييد ؟ هالوت گفت : من خاله‌زادهء صلصالم . او از دمّامه متولّد شده است و من از شمّامه و در پادشاهى ختا با او شريكم . محمد گفت : اسكندر به من گفته است كه نامه را به دست صلصال بدهم . من به فرمودهء او عمل مىكنم ، نامه را به غيراز صلصال به ديگرى نمىدهم . الحال چلتك كه مرا به نزد تو آورده است ، من تو را و او را مىشناسم و گريبان هر دوى شما را مىگيرم و مشتى چند بر مغز شما مىزنم تا مرا به نزد او بريد . چلتك گفت : اى پهلوان ! احتياج گريبان گرفتن و مشت زدن نيست ، بنده پنداشتم كه در ميان صلصال و هالوت فرق نخواهد بود و اكنون متحرّك شويد كه تو را به نزد صلصال خان برم . پس محمد برخاسته با وزير و با نسيم متوجّه بارگاه صلصال شدند . اما از آن جانب كه صلصال مىنشست ، هفت دربند بود . چون به دربند اوّل رسيدند . چلتك پياده شد و گفت : اى پهلوان ! پياده شو . محمد گفت : پياده ( 79 ) نمىشوم . القصّه ، محمد ، سواره از هر هفت دربند گذشت . چون به در بارگاه رسيد ، پياده شد با چلتك و نسيم قدم به درون بارگاه نهاد و به طرز مسلمانان سلام كرد . از كسى جواب نشنيد ، نظر در پاىتخت صلصال كرد ، سگدندان را ديد كه بر حضّار مجلس مقدّم نشسته است . محمد گفت : اى حرامزادهء دوباره ياغى ! ديگر صدرنشين بارگاه صلصال شده‌اى ؟ پس متوجّه به جانب او شد ، تا رسيدن ، نهيب داد كه : اى حرامزاده ! از بالاى صندلى برخيز كه من لحظه‌اى بر آن نشينم و نامهء خود را داده جواب بگيرم و بعد از آن صندلى از تو باشد . سگدندان گفت : اى دماوندى بىعقل ! هنوز مرا نشناخته‌اى و قوّت بازوى مرا نديده‌اى ، مرا برمىخيزانى ؟ دست به خنجر كرده حوالهء محمد شد . محمد پيش‌دستى نموده و مشت را گره كرده حوالهء او كرد . از قضا مشت محمد به رگ خواب سگدندان آمده آن گبر قوى هيكل مانند شتر مهره خورده ، پشت بر زمين نقش بست و بيهوش شد . محمد دلاور بر جاى او قرار گرفت كه صلصال حيران دلاورى محمد شد ، اما زبان به طعنه گشود و گفت : اى خيره‌سر ! مگر هرگز به بارگاه پادشاه نرفته‌اى كه اين نوع اداها از